هنوز عطش نوشتن دارم ولی خب باید خودمو به چهارنعل بکشم که ننویسم، که حرف نرنم، که چیزایی که نمیتونم تغییر بدم رو بپذیرم سخته اما اخرش ول میکنم این جایی که زندگی پرحرفم توش شکل گرفته...اما خب...من هنوز زنده ام و دارم برای تمام چیزهایی که میخام میجنگم و هنوز هم ترس دارم ولی محکم وایسادم... ولی امشب به مامانم گفتم کاش سقط میشدم.... حتی یه لحظه تصورشم خیلی قشنگ بود... تصور نبودن، ندیدن، درد نکشیدن، اصلا هیچی... خالی خالی حتی از عشق و دوست داشتن...کاش سقط میشدم واقعا... من نزدیک بوده بمیرم... مامانم نتونست برسه بیمارستان... و من تو رحم مامانم از طرف پا بودم... همه چیز برای نبودن من محیا بود اما چرا ورق برگشت.. این روزا که دارم کتاب جز از کل رو گوش میدم و همزمان برمیگردم و خودم کتابو میخونم میخکوب پیاما میشم....(وسواس فکری
برچسب:
نویسنده: لیلا میرزاده
تاريخ: دوشنبه
5 دی
1401 ساعت: 20:08